آشیل |
انگاه که سرنوشت با پاشنه اشیل در نوشت
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
اینم رفقای ما
آمار وبلاگ
:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM
online:
|
فیزیک هم درس خوبیست
گفتی نیستم ،نبودم٬ هرگز نبوده ام
و نبودی... بودم ،ندیدم٬ ندیدی و رفتی رفتی و بودی!!! بیرونت نمیکنم حالا هستم٬ بودی !هرگز نرفته ای پاییز ۸۵ عاشقانه
عاشقانه
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
سخني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
مي وزد از سر اميد، نسيمي؛ ليك تا زمزمه اي ساز كند در همه خلوت صحرا به روش ناروني نيست چه بگويم؟ سخني نيست *** پشت درهاي فرو بسته شب از دشنه دشمني پر به كنج انديشي خاموش نشسته ست بام ها زيرفشار شب كج، كوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگويم ؟ سخني نيست در همه خلوت اين شهر،آوا جز زموشي كه دراند كفني نيست ونذر اين ظلمت جا جزسيا نوحه شو مرده زني نيست ورنسيمي جنبد به رهش نجوا را ناروني نيست چه بگويم؟ سخني نيست... شاملو ديروز که باز می گشتم
ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد. می دانی غروب چيست؟ آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند: ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير. می دانی کوير چيست؟ در راه بازگشت، در تمام راه، آفتابی در کويری غروب می کرد. می دانی دل چيست؟ اساس هستی من زان خراب آبادسـت
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست خداحافظ
ولگردها
انگار
دیوار چین
عجايب جهان هم
ديگر عجيب نيستند ميان تو و من عجايب جهان هم ديگر عجيب نيستند ميان تو و من ديوار چين هم ، حتي كوتاه است سهمی که از خدا داشتم
سهمي را که از خدا داشتم ديری بود تا مصرف کرده بودم. پس،
صعود ِ روان را از تن ِ خويش نردباني کردم. بهگشادهدستي دست به
مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تيزه فرودآيم خود را بهتمامي رها کرده باشم. تا مرا گُساريده باشم تا به قطرهی واپسين. پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پایابزار.
من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهي سخت صعب، مرا بارکش بود به شانههای زخمين و پايَکان ِ پُرآبله.
تا به استخوان سودماش.
چندان که چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ مانده نبود. لاجرم به تنهايي ِ خود وانهادماش به گونهی ِ مُردارْلاشهيي. تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونهيي باشد ميان ِ فرودستي و جان، پيوندی بر جای بنماند. تن، خسته ماند و رهاشده; نردبان ِ صعودی بيبازگشت ماند. جان از شوق ِ فصلي از ايندست
خروشي کرد. و خدایش با او صحبت کرد
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» |
|
|